وقتی همه چیز به هم میریزه

Mahshid

 

 

مردی خودساخته! 

 


سکانس اول:

 

در سنین کم کارهای سختی رو انجام داده 
مثل کار کردن در سوهان پزی همزمان با زبان روزه ...
همراهی پدر را نداشته و مجبور بوده بدون تکیه گاه، مردانه در میدون باشه ...بدون سرمایه و پشتوانه ...
رشته اش کامپیوتر بود و در شرکتی استخدام شد که مرتبط به رشته اش بود. اسم شرکت را میذاریم X

بهش فایل اطلاعاتی مشتریان را دادند ...
ناگهان سر و کله مدیر یه شرکت دیگه در زندگی این مرد پیدا شد!  کسی که به شرکت X حسادت زیادی داشت و رقیبش بود...
پیشنهاد پول زیادی داد که میشد باهاش یه 206 خرید!
در عوضش ازش انتظار داشت که فایل مشتریان شرکت X را در اختیارش قرار بده!!! یعنی خیانت در امانت ...
وسطای صحبت شون، صدای این مدیر حسود را ضبط کرد و اومد به عوامل شرکت x نشون داد...

از کارش تجلیل کردند...

بهش گفتند در بخش حسابداری فعالیت کنه ( چون امین و امانت داری اش اثبات شده بود)
کلاس های حسابداری رو گذروند تا بتونه در بخش حسابداری شرکت فعال بشه ...
اولین تغییراتی که در بخش حسابداری ایجاد کرد، نظم دادن به اسناد کاغذی بود ...کمدها و زونکن هایی فراهم کرد و چنان نظمی ایجاد کرد که اگر روزی مرخصی بود میتونست آدرس دقیق فلان برگه در فلان سال را تلفنی به همکاراش بده ...
نظم در معاملات فصلی و سامانه مودیان و پیگیری وزنی و ریالی کالاها ...
میزش همیشه نظم داشت ...حس میکردی یه خانم پشت این میز نشسته ولی خب یه آقای منظم بود ...
همزمان برای مادرش خونه میساخت 
همزمان کمک مربی در تیم نونهالان فوتبال بود 
دلش برای خرجای اضافه شرکت میسوخت 
مثلا اسناد را توسط یه پیک، میفرستادن  به دفتر خدماتی...

دفتر خدماتی ای که فهمیده بود کسی حواسش به خرج و مخارج های این شرکت نیست پس هزینه هاش را بالاتر میزد!!
یعنی شرکت هم هزینه پیک میداد و هم با دفتر خدماتی گرون قیمت کار میکرد...
گفت پیک را حذف میکنیم و خودم سر راه اسناد را میدم به دفتر خدماتی ای که ارزونترم میگیره!

 

سکانس دوم:

 

خواهرش میخواست ازدواج کنه ...باهاش میرفت جهیزیه میخریدن...قسط بندی میکردند و چک میداد ...
خونه برای آمدن خواستگار نیاز به تعمیر داشت و این پسر ایستاد و تعمیرش کرد...

بردن جهیزیه افتاد روی دوشش 
در حالیکه فقط یه برادر کوچیک بود که پدر نداشت ...
پدر شد برای خواهر!

همیشه اونایی که دلسوزی بیشتر دارند و آدمهای بهتری هستند، دست سرنوشت باهاشون سخت گیرتره نه؟

 

سکانس سوم:

 

یه روزی با احترام بهش گفتند که حقوقت یه مقدار بالا رفته و ما نمیتونیم بهت چنین حقوقی بدیم و بهتره پستت را عوض کنیم ...
بهش برخورد آخه حقوقی که میگرفت به خاطر بیش از ده سال کار مداوم و دلسوزانه و منظم و حرفه ای بود و این حقوق برای چنین کارهایی کم هم بود!

به مدیر شرکت گفت که شما میخواین به خاطر وضعیت اقتصادی، تعدیل کنین؟ 
و مدیر گفت بله

قراردادهای شرکت فصل به فصل تمدید میشد...
خرداد ماه بود و تا آخر خرداد باید میومد...
یک ماه در شرایطی سرکار اومد که میدونست باید آخر ماه بره... 
به همکار جایگزینش کار را یاد داد 
وسایلش را به همکاران بخشید (مثل مداد اتود و ...)
راه و رسم کار را قشنگ یاد داد
روز آخر لباس مرتب پوشید، و به خواهرش گفت: 
امروز مدیر حسابداری و مدیر اصلی شرکت میان برای خداحافظی و تجلیل از این همه سال کار ...
خواهرشم فکر میکرد بله همینطوره ...مدیران دوستش دارند

اما اون روز هیچ کسی نیامد! 
حتی برادرش تا شب هم تو شرکت موند ولی مدیران نیامدند!!
مگه میشه؟

چیزی که مدیران این شرکت به این مرد دادند حس بی ارزشی بود ...
در زمانی از کار تعدیل شد که جنگ 12 روزه شد و اقتصاد بد شد...

 

سکانس چهارم:

من خواهرش بودم 

یادم اومد که تا آخرین روز اسفند 403 تو شرکت بود و داشت حسابها را جمع و جور میکرد ...یادم اومد در فروردین 404 تا 13 بدر کسی شرکت نمیرفت حتی خودمم نرفتم ولی اون رفت چون نظم حسابها براش مهم بود ...
یادم اومد خیلی ها بی تخصص موندن ولی کاندید رفتن، مردی بود با این تاریخچه که گفتم...

من هر روز باید میرفتم شرکت، ولی دیگه تایم غذا تنها بودم چون سالها با برادرم نهار میخوردیم ...
دیگه پام را تو بخش حسابداری نمیذاشتم چون پشت میزش آدم دیگه بود (من واحد دیگه ای هستم و وقتی برادرم اونجا بود گاهی میرفتم سر میزدم و خوش بش میکردم) 
آخر هفته ها که میرفتم به خونه مون سر بزنم و میدیدمش، اذیت میشدم ...
شبها با فکر و خیال خوابم نمیبرد ...
همه مدیران میانی تعجب کرده بودند که چرا برادرم کاندید رفتن شد؟ اون که کارش 20 بود..
سوالم این بود: 
خدایا چرا کسی که اینقدر درجه 1 بود باید میرفت؟ حالا رفتن و روزی رسانی که دست خداست ولی چرا مدیر حسابداری حتی روز آخر نرفت ازش قدردانی کنه و عکس بگیره (حتی برای عکس صداش زدند و نیامده!)

من موندم و نهارهایی که با زجر میخوردم 
من موندم و پیشرفت شرکت که با هر پیشرفتی نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت؟
وقتی در اون جا شاغلم و کارم رو دوست دارم باید هم منتظر پیشرفت شرکت باشم ولی وقتی با برادرم چنین کردند من برای خوشالی عذاب وجدان میگرفتم...
کم کم در جشن های موفقیت شرکت نمیکردم! 
یه روز دیدم خیلی ناراحتی به حد بالایی در من رسیده جوری که گلوم به حالتی در آمده که نمیتونم نفس بکشم و بغضی کهنه در اونجا مونده (نمیدونم چطور توضیحش بدم یه چیزی مثل غمباد)

 

سکانس پنجم: 

 

خیلی دعا کردم تا دوباره برادرم سر کاری استخدام بشه 
چند بار به در بسته خورد 
عزت نفسش اومده بود پایین و تو دیوار کارهایی را انتخاب میکرد که تعجب میکردم ...بهش میگفتم این کاری نیست که تو بخوای بکنی ها...تو تخصص داری ...
بهش گفتم حکمتی در کاره داداش
گفت میشه حکمتش رو بدونم؟ 
اینجا بود که خودمم به در بسته خوردم! چه حکمتی میتونست داشته باشه؟

 

سکانس ششم: 

 

تا اینکه چیزی رقم خورد مثل ایمان دوباره 

اینکه اگر خدا سختی را به تویی میده که همه چی تمومی، تویی که همه تلاشتم کردی، قطعا داره هدایتت میکنه به مسیر دیگه ای...

همون مسیری که تو خودت نمیرفتی! چون میز داشتی، کار داشتی، اطمینان داشتی، ذهن خوب داشتی...
تو خودت قطعا از پشت این میز بلند نمیشدی اگه بلندت نمیکردن!
پس خدا میاد بلندت میکنه و تو در هم میشکنی ...

به این باور رسیدم که قراره چیزای بهتری رقم بخوره و رها کردم 
گفتم مگه میشه خدا حواسش به کار خوب و درست زندگی کردن نباشه؟ مگه میشه خدا یادش رفته باشه که این مرد چقدر کار خیر انجام داده؟

باورتون نمیشه دو روز بعدش خبر استخدامش را داد 
جایی بسیار عالی
با کلی مزایا 
و در پستی که "امن بودن" خیلی براشون مهم بود...
انگار که این سالهایی که امانت دار بوده را خدا گذاشته تو یه کاسه طلا و برده گذاشته روی میز مدیر اونجا و گفته برای این پست، این آدم مناسب ترینه!

عزت نفسش برگشت و من دوباره به خدا ایمان آوردم

برادرم قطعا درسهای این مدت را گرفته و تو جیبش گذاشته

اما در مورد من هم درس های زیادی رقم خورد: 

اینکه وقتی همه چیز در هم شکسته و هوا طوفانی شده و چیزی سر جاش نیست....و واقعا حق تو نیست تو این فضا باشی، همین وقت باید به خدا بسپاری 
سپردن از مدل ایمان...از اونایی که میدونی روی دوش خداوندی و همه اینا رقم خورده که تو زندگی را اونجوری بسازی که حقت هست...
از خدا عذرخواهی کردم که این مدت چون و چرا کردم...انگار خدا میخواست به منم درسی بده ...میخواست ببینه من میتونم بسپارم؟ من میتونم ناامید نشم؟ تحت تاثیر فضا قرار میگیرم؟

تویی که آدم خوبی هستی ولی در شرایط طوفانی به سر میبری
تویی که میخواستی خانم خونه ای باشی و برقصی و آرایش کنی و آشپزی کنی و دیده بشی ولی نشد که نشد
تویی که محبت دادن را بلدی و نگرفتی
حواست هست روی دوش خدایی؟ کافیه به جای جنگیدن و برگشتن به مکان قبلی، با خدا همگام بشی و زندگی جدیدت رو دوباره بسازی
قطعا دست خدا و کاسه طلایی خدا را هم می بینی.


#ایمان #سپردن_به_خدا #طوفان_زندگی #امتحان_الهی