Mahshid
زندگی با خانواده همسر در یک ساختمان
من همیشه این رو زیاد گفتم که زندگی کردن در خونه مشترک چه با خانواده دختر چه با خانواده پسر، مثل رفتن به دانشگاهه.
یعنی باید اول "چند واحد درایت در زندگی" پاس کرده باشیم بعد وارد اون ساختمان و زندگی مشترک بشیم!
دلیلشم کاملا مشخص هست:
ما وقتی ازدواج میکنیم با پسر یا دختری ازدواج کردیم که حداقل ۲۰ سال در یه خانواده ای زندگی کرده که شبیه خانواده ما نیست ...
یه مثال خیلی ساده: در خانواده ای صبحانه را ساعت ۸ میخورن در خانواده ای ساعت ۷ میخورن؛
همین یه تفاوت کوچیک دیدم که یه مشکل حاد تو زندگی مشترک ایجاد کرده بود...
حالا شما فرض کنین پسر و دختر ساعت صبحونه را بکنن ۷.۳۰ و به توافق برسند، تازه باید به خانواده هاشونم جواب پس بدن که چرا ۷ نمیخورن یا ۸ نمیخورن یا چرا ۷ نمیان طبقه پایین ساختمون دورهمی بخورن چرا تنها میخورن و الی آخر...
مثالم رو اینقدر کوچیک و پیش افتاده زدم که نشون بدم چقدر میتونه یه چیز کوچیک که اصلا قبل از ازدواج فکرشم نمیکردیم، به مشکل برسه (این موضوع را چند سال قبل از یکی از کاربران مجازی شنیده بودم که سر این موضوع مشکل پیدا شده بود)
از طرفی، اکثریت خودشون رو صاحب نظر میدونن
فکر میکنند بهترین سبک زندگی مال اوناست و باید دیکته کنند...
آدمهایی که حداقل ۲۰ سال یه جور زندگی کردند حاضر نیستند تغییر کنند و این تغییر رو برای خودشون نمی پذیرند...
حتی اگر تغییرات در جهت مثبت هم باشه مثلا بنز در برابر دوچرخه، بازم راحت سراغش نمیرن چون دوچرخه را میشناسن و بهش عادت دارند و کار باهاش را بلدن ولی بنز یه چالش براشون محسوب میشه...
با این مقدمه میخواستم بگم که خیلی خیلی خیلی طبیعی هست که دو نفر متفاوت با هم ازدواج کنند و به اختلاف برسند و خیلی خیلی خیلی طبیعی تر که با خانواده هاشونم بخوان مشترک زندگی کنند و بیشتر به تفاوت برسن!
برای همین هست که خیلی از خانمها قبل از ازدواج، خونه مستقل را به عنوان یه "معیار ازدواج" شرط می کنند و به نظرم در شرایطی که افراد انعطاف کمی در زندگی های اجتماعی دارند و دخالت در زندگی را هم عیب نمیدونن، کاملا معیار درستیه...
اما خب فرض بر این هست که شما الان این مدلی ازدواج کردین و در ساختمون مشترک با خانواده همسر هستین.
اولین قدم پذیرفتن هستش که الان شرایط اینه و باید با اونها یک ساختمان زندگی کنم؛
تا موضوع را نپذیریم و شرایطش را درک نکنیم نمیتونیم بریم قدم بعدی؛
اضافه تر: در مورد پذیرش قبلا هم در این دیجی بها صحبت داشتیم :
۲)تله شادمانی ( درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد)
نکته: تقلا برای جنگیدن تو این شرایط اشتباه هست و کمتر نتیجه میده ...
فرض بر این هست که ما زندگی مون و همسرمون را دوست داریم و میخوایم زندگی مونم ادامه بدیم و فعلا شرایط برای رفتن به خونه مستقل نیست.
👈 همسر ما سالها با خانواده اش زندگی کرده و به حرفهای اونها عادت داره.
یعنی چی؟ یعنی اینکه مثلا اگه مادرش حرف درشت/تیکه/کنایه به عروش بگه، چون گوش همسرمون به این حرف و ادبیات مادرش عادت کرده، بنابراین قبح و زشتی و درشتی اون حرف، به چشم همسرمون نمیاد.
ولی چون عروس تازه داره با این ادبیات روبرو میشه، اون حرف حتی باعث فروپاشی روحی اش هم ممکنه بشه...
زنانی که عزت نفس کمی دارند، تو این محیط ها به شدت آسیب پذیرترن...حرفها، اونها را می شکنه و چون همسرشون هم پشتیبانی اونها را نمیکنه، بیشتر فرو میریزن؛حس اینکه در این خانه محبوس شدند و کسی هم حواسش به روح و جسم شون نیست خیلی اذیت کننده میشه....
توجه داشته باش حرف والدین همسرت، مطابق انتظار تو میتونه نباشه...
یعنی انتظارت را از این ها بیار کف زمین...
هر چی اونها میگن، تو اون حرف رو با خودت روزهای زیادی حمل نکن...
سریع با خودت گفتگوی درونی داشته باش و یادآوری کن که اینها همینن و قرار نیست هر حرف نابجاشون باعث عکس العمل تو بشه...
👈 عکس العمل عروس روی حرف های بی منطق خانواده همسر مصداق جنگ بیهوده است:
تو به عنوان عروس، در مواجهه با تیکه و کنایه ها حق باهاته و حرفی که شنیدی قطعا سنگینه، ولی همسرت چنین درکی نداره و اگه اعتراضی کنی میذاره به حساب اینکه:
تو جنگ طلبی،
تو حساس هستی،
تو حسادت داری،
تو زن زندگی نیستی،
و ....
همین عکس العمل های همسرت باعث بدتر شدن حال تو میشه...
من به اینها میگم جنگ بیهوده!
اضافه تر: در مورد جنگ بیهوده هم قبلا در دیجی بها صحبت داشتم :
جنگ بیهوده اون زمانی هست که هر چی تلاش برای کاری و یا متقاعد کردن کسی انجام میدی، بلعکس برداشت میشه و هیچ نتیجه ای نداره؛
مثال: میخوام برم از خونه بیرون و مثلا میوه بخرم و همسرمم خونه نیست، از طبقه بالا میام پایین یهویی برخورد میکنم به مادر همسرم...
مادرهمسرم: کجا میری؟
من: دارم میرم میوه بخرم
مادرهمسرم: برای منم یه کیلو سیب بخر
همین مثال ساده را در نظر بگیرین...
ما چطور باید رفتار کنیم؟
اگه پول به اندازه کافی نداشته باشیم چی؟
چرا من باید به بدنم سختی بدم؟ من نهایت زورم میرسه دو کیلو بار برای میوه های خونه خودم دستام حمل کنم...یه کیلو میوه برای اونا هم بخرم میشه سه کیلو! دستم درد میاد نمیتونم!
اصلا چرا باید مادرهمسرم بفهمه من میرم میوه فروشی؟پس ازش پنهون کنم؟ اگه پرسید کجا میری بگم بیرون؟مادرهمسرم اگه گیر داد بیرون کجاست چی بگم؟
اگه گیر نداد و من رفتم دو کیلو میوه خریدم و برگشتنی میوه ها را تو دستم دید و بهم گفت: وا خب میگفتی میری میوه بخری منم پول میدادم برای منم بخری!
بعد به همسرم شکایتم رو بکنه چی؟
و کلی از این اگه ها و اما ها...
یه مشکلی که خیلی از زنان در این شرایط دارند این هستش که فکر میکنند تمام بار زندگی روی دوش اینها باید باشه...فکر میکنند نباید کمک بگیرند...فکر میکنند باید همه چی را خودشون حل و فصل کنند...فکر میکنند دو راه بیشتر نیست یکی اینکه اطلاع ندن دارند کجا میرن و تهش احتمالا شر میشه، و راهی که اطلاع بدن کجا میرن و تهش باید یه کیلو سیب اضافه تر رو به سختی حمل کنند و بیارن
ذهنیت ما زنان همین جاها محدود میشه
چون اولین چیزی که تو ذهن مون چرخ میخوره اینه که انتظارات و حرفای خانواده همسرمون بسیار برامون سنگینه،
انتظار داریم اونها با ما انسانی و بدون دخالت در زندگی مون رفتار کنند ولی نمیکنند!
این فکر تو سرمون میچرخه و جلوی راه حل ها را میگیره ...
زن با درایت در برابر خرید میوه اینطور رفتار میکنه:
مادرهمسر: کجا میری؟
من:
جواب این سوال اینجا درایت میخواد
اول اینکه نمیتونی تو یه خونه مشترک زندگی کنی و در برابر سوالات خانواده همسر رفتارت این باشه: به شما چه؟
یا بی محلی کنی و رد شی...این رفتار یعنی شما لباس رزم پوشیدی و رفتی تو میدون جنگ و مادرهمسرتم فرداش تو میدون جنگه
جواب من: میرم بیرون (همون اول نمیگم دارم میرم میوه بخرم و اقلام خرید را باز نمیکنم چون اولا احتمال اینکه مادرهمسرم سوال بعدی را نپرسه هست و موضوع خود به خود جمع میشه... و دوم اینکه لزومی نداره خیلی توضیحات مفصل بدیم برای هر کارمون...)
مادرهمسر: خرید چی؟
من: خوردنی
مادرهمسر: مثلا چی؟
من: میوه!
مادرهمسر: پس برای منم یه کیلو سیب بخر
خب رسیدیم به اینجایی که باید یه کیلو سیب بخریم!
پیام میدم به همسرم میگم که من رفتم میوه بخرم و مادرت هم میخواست ولی دستم جا نداره متاسفانه و الان دیدم سنگین شدم.
برای مامانت یه کیلو سیب بعد از ظهر ممنون میشم بخری.
وقتی هم اومدی خونه به مادرهمسرت بگو که دستم پر شد به علی گفتم براتون بخره.
اگه مهمون دارید از میوه های من فعلا بردارید!
میدونین میخوام چی بگم؟ اینکه قرار نیست برای هر حرف برآشفته بشی...قرار نیست جواب سربالا بدی...ولی قرارم نیست که به خودت سختی بدی چون اونها چیزی ازت خواستن؛
بنداز روی دوش پسر اون خانواده
پسر اگه یادش بره میوه بخره، خودش جوابگو خواهد بود
این رفتار نتایجش اینه:
جنگ بیهوده نکردم
وظایف را اضافه تر روی دوش خودم قبول نکردم که زیر فشارش خم بشم
خریدمم کردم
جایی هم برای ناراحتی مادرهمسرم نیست و اگه ناراحتم بشه خب بشه! منطقی پشت این ناراحتی نیست...چون پسرشون قراره میوه بیاره و کارشون حل میشه و شما هم یه دسیپلین خوب برای خودت ساختی👈 اینکه من باهات نمیجنگم و کاملا محترمم و کاملا به فکرتم هستم ولی قرار نیست من انجامش بدم!
جنگ بیهوده باعث میشه هر روز تو زندگیت داستان داشته باشی،هر روز هر چی پیش بیاد مقصری، هر روز باید جنگ اعصاب و ناراحتی داشته باشی.
پس رفتار با درایت اول باعث آرامش خودت میشه
👈 در برابر همسرت از روش "متن سازی" زیاد استفاده کن
متن سازی گول زدن نیست ...مکر نیست ...
متن سازی دیکته کردن کار و روش درست به کسی هست که در برابر فهمیدن یا گارد داره یا باورهای اشتباه مرکزی داره...
مثلا پسر یه خانواده، باور مرکزی غلطش اینه که اول اولویت خانواده ام هستند بعد همسرم...در حالیکه همه مشاورین ازدواج میگن اول کانون خانواده ای که ساختی اولویت هست در کنارش والدینت ...یعنی اگه ۱۰ میلیون پول داری، از دهان خانمت برندار بذار تو دهان والدینت.
یه مثال برای متن سازی در خانه مشترک:
وقتی مادر همسرت از چیزی به همسرت گلایه میکنه:
زنت امروز بدو بدو رفت با دوستاش من رو با خودشون نبردند! حوصله م سر رفته خب منم میبردند چی میشد؟
- همسرمون : خب مامانمم میبردی!
-من:
وقتی به عنوان عروس این اعتراض بهمون میشه
احساس مون اینه: این اعتراض مادرهمسر به خودی خودش غیرمنطقی و بچگانه است و اعصاب خورد کن!
از طرفی هم همسرمون رفته تو جبهه غیر منطقی و همون حرف غیر منطقی مامانش رو تکرار میکنه!
این وقت ها سرمون رو میتونیم بکوبیم به دیوار از شدت بی منطقی این انتظارات!
اما همیشه آدمهایی موفق ترن که انتظارشون را بیارن پایین و بهترین راه حل را تحلیل کنند و نامحسوس پیروز ماجرا بشن،
این متن سازی را ببین:
ای وای مادر ناراحت شدند؟ نمیدونستم ...میدونی چرا نبردم؟ چون شخصیت مادرت برام خیلی مهمه، اون سن و سالی ازش گذشته و احترامش روی سنش واجبه
من رعایت میکنم ولی دوستام خدای نکرده چیزی بگن که به مادرت بربخوره...چون اونا جوان هستند و شاید ناخودآگاه چیزی بگن که تو جمع خودمون چون هم سن هستیم کسی به دل نمیگیره ولی تو سن مادرت ممکن هست بهش بربخوره و این باعث خجالت من میشه.
من برای همین نبردمش،نمیدونستم ناراحت شده.علی جان بهشون حتما دلیلشو بگو خودمم باهاشون حرف میزنم
علی جان مامانت حق دارند شاید حوصله شون سر رفته این مدت جایی نرفتن، میخوای یه خرید یا کافه ببریم شون؟
👈 نتایج متن سازی خیلی نتایج درخشانی هست:
- همسرمون متوجه میشه که ما تصمیم مون و رفتارهامون بر حسب احترام و تفکره نه جنگ
- روی ذهن جمع دیکته کردیم که ما حسادت و حساسیت و افکار منفی، مبنای رفتارمون نیست
- اگه اعتراضی به همسرمون بکنن، ایشون چند موردش رو همون اول کار میاد میگه و محکومت میکنه ولی کم کم با متن سازی متوجه "حسن نیتت" میشه
کم کم خودش برای خانواده اش توضیح میده که اشتباه فکر میکنن و از رفتارت دفاع هم میکنه چون حسن نیتت رو دیده...
👈 یکی از مواردی که در زندگی مشترک به شدت مهمه این هستش که زوجین باید به هم خبر بدن و با هم هماهنگ باشند. حرفی که شما باید بهش بگی را خیلی بده از خانواده اش بشنوه
سعی کن با همسرت هماهنگی کنی
خبرهای مهم را خودت بهش بگی که باعث سوتفاهمش نشه و بخواد از خانواده اش تازه بشنوه و داستان بشه
اگر هم چیزی یادت رفت، جبهه گیری نکن و ناراحت نشو
در لحظه حلش کن
مثلا خبری که باید دو ساعت قبل میدادی را یهویی از خانواده اش شنیده،
وقتی در نزد همسرت آدم حسن نیت دار شناخته شده باشی، و به همسرت بگی اوه یادم رفت، همسرت میپذیره
ولی وقتی نسبت بهت بدبین باشه، داستان میشه.
سعی کن براش توضیح بدی و این توضیح را هم تو جمع نده
👈 هیچ وقت با همسرت تو جمع یکی به دو نکن حتی اگه اون اینکار رو کرد
بعدا تو خلوت بگو:
من منتظر شدم که بیاییم خونه برات توضیح بدم
حقیقتا اینقدر درگیر (بچه) بودم از یادم رفت بهت خبر بدم و کار به این مهمی را نکردم ازت عذرخواهی میکنم،اشتباه از من بوده
رفتار درست را شما انجام بده: تو جمع بحث نکن بیارش تو خلوت تون
اینطور به مرور همسرت متوجه میشه که شما استانداردهای اخلاقی ای داری و قشنگ هم انجامش میدی و جبهه گیری هم نداری و منطق پشت کارت هست
با متن سازی هم میتونی اشتباهات همسرت را بهش نشون بدی مثلا:
عزیزم چون تو جمع دعوای زوجین اشتباه هست، من منتظر شدم بیاییم خونه
همین متن سازی دو نتیجه داره:
* دیکته میکنه تو استاندارد های خودت را داری حتی اگه ایشون غیر اخلاقی رفتار کنه و تو جمع کل کل کنه
* نامحسوس به همسرت دیکته میکنه که رفتارش در جمع اشتباهه
برخی مردها از اینکه مستقیم بهشون اشتباهات شون گفته بشه هراس دارند...جبهه میگیرند...تو استانداردهای خودت را اجرا کن امید به خدا اونم میفهمه کجای کارش اشتباهه.
نکته کلیدی این پست این بود:
اگه میخوای زندگی خوبی در یک ساختمان داشته باشی، باید افراد اون ساختمان به حسن نیت شما باور کرده باشند ...
حتی اگر نتونیم افکار جمعی را اصلاح کنیم(مثلا یه مادر شوهر بسیار بد داریم که به هیچ صراطی مستقیم نمیشه) باید بتونیم افکار همسرمون را اصلاح کنیم و این کار زیاد سختی نیست چون ما زنش هستیم و میدان دست ماست...ما میتونیم باهاش در محیط دو نفره حرف بزنیم...فرصت داریم از زنانگی هامون استفاده کنیم...فرصت داریم از تکنیک متن سازی استفاده کنیم و وقتی همسرمون به درستی در جبهه ما قرار بگیره، حرفهای دیگران روش اثری نمیذاره و ما راحت تر در اون ساختمان زندگی میکنیم.
کاربران در مورد این موضوع چه گفته اند؟
#متن_سازی #درایت #زندگی_مشترک #حسن_نیت #پذیرش #جنگ_بیهوده #تله_شادمانی #درمان_مبتنی_بر_پذیرش_و_تعهد